کلبـــــــــــــه تنهایی

خانه ی دوست

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست....

بر درش برگ گلی میکوبم

روی آن با قلمه سبز بهار مینویسم

"خانه ی دوستی ما اینجاست "

تا که سهراب نپرسد دیگر:

"خانه ی دوست کجاست ؟ "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:11  توسط افسانه  | 

....

گل بستان غزلهای منه خسته سلام
بسته به قلب منه خسته وبشکسته سلام
وقت داری که دمی چند به من گوش کنی
درعوض شیره ی جان میدهمت نوش کنی
کاش میدانستی غم تنهایی وشیدایی و بی بال شدن
همه بارفتن تو از باغم حمله کردند به من ومرا ازردند
راحتم را بردند بی تو......بی تو با اشک هم اغوش شدم
بدتر این بود که ازیادتو ای غنچه فراموش شدم
شاخه ای بودی ومن کاشتمت
دل تنگم خوش بود که تورا داشتمت
روزها با قطرات اشکی که به شوق تو و از رستن تو می بارید
ابر احساس شدم یک سره ابت دادم
شب به شب تا تو بخوابی ارام به بغل یک سره تابت دادم
تورسیدی به کمالی که مرا نشناسی
باورم نیست که تو ان گل پراحساسی .
تونمیدانی ...تونمیدانی و ای کاش ندانی هرگز که چه سخت است
نشستن به تماشای چنین تصویری
که تویی که گل من بودی و من کاشتمت
دردل باغ دگر میرویی و به من میگویی که ز من یاد مکن
یا دمی هم حتی دل غمگینت را به گلت شاد مکن
چون تو گفتی بر چشم .......به سراغ تو نمی ایم
ودر سینه تورا میبویم
که تو در باغ جدیدی که در ان جا شدی
شاد وخرم باشی
دشت نو گلشن نو بر تو مبارک گل من

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:7  توسط افسانه  | 

روزهای خاکستری

به آسمان كه نگاه می كنم بی اختیار چشمانم روی ابرهایی تیره ثابت می‌ماند و خاكستری این

پهنه برافراشته غباری از اندوه بر دلم می‌ریزد، درست مانند قطرات ریز بارانی كه بر بستر

تشنه زمین فرو می‌ریزد وجریان می‌یابد و به سوی آبی دریاها رهسپار می‌گردند. دلم نیز

همراه قطرات باران به سوی كتاب زندگی رهسپار می‌گردد و در فصلی كه مكرر خوانده‌ام و

هرگز تكراری نشده است آرام می‌گیرد.

فصلی از اغاز یك وابستگی...رویش شكوفه‌های عشق بر نهال جوان دل‌های پاك

و خالص...شكوفه‌ای كه با نگاهی مشتاق جوانه می‌زند ...از دریای محبت سیراب می‌گردد

و در سخت ترین امتحانات آبدیده می‌شود و در كتاب زندگی جاودانه می‌ماند و هر بار كه

مرور می‌شود تازه تر به چشم می‌آید و چه كسی باور می‌كند كه روزهای خاكستری ماندنی

است و ابرهای تیره همیشگی و آن روز كه دست توانای عشق روزهای تیره را به روشنی

آفتاب پیوند می‌دهد فاصله‌ها طی می‌شود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:55  توسط افسانه  | 

عشق وای بر عشق

عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد!

زیبا بود اما شوخی بود!

حالا...

تو بی تقصیری!

خدای تو هم بی تقصیر است!

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم!

تمام این تنهایی

"تاوان جدی گرفتن آن شوخی"است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:47  توسط افسانه  | 

روزی در خانه ما

شکلات ها روی میز

جعبه ی سوهانی خالی

عینکی با یک شیشه شکسته

چای ‌‌.از روی میز چکه چکه بر روی زمین میریزد

باد

باد ازپنجره به درون اتاق نفوذ میکند

و بند رخت وسط اتاق را

که لباسهایی کهنه و رنگ و رفته

بر آن آویزان است را

به حرکت در می آورد

خودکار لبه ی میز شاید تا ثانیه ای دیگر

بر زمین افتد

و این همه آشفتگی

نشان دهنده این است که

زندگی در اینجا جاری نیست

و تنها شش کاکتوس

روی کابینت آشپزخانه

خودنمایی میکند

سبز.شاد و دارای حیات

و در این میان

زنی آشفته.خسته و بریده از همه جا

وارد اتاق میشود

و با آه سردی به قاب عکسی که گوشه ی

اتاق نشانده است خیره می گردد

و در گوشه ای آرام میگیرد

و باز منتظر روزی دیگر

<<باز از خودمه>>

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:41  توسط افسانه  | 

شعر شب یلدا×××××یلدای همتون مبارک

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره        بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است        زمـــــــان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد        محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است      که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل         شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل

ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه         شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه         نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!

نشسته با تفاخـــــــــر  تــوی سینی          کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی

چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه          شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!

بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم         اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تـــر  جـــــــوک بگویند         دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند

کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است         در این محفل پی تولید بانگ است!!

زند بــــــــا “ای دل ای دل”  زیـــــر آواز         ز بعد آن  “هاهاها”یی کند ســـــاز!

ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را         بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان        خرامان می رســــــد از ره زمستان

شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز        نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !

کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران        که در راه است فصــــــــل نوبهاران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:20  توسط افسانه  | 

دلم چقدر برات تنگ شده

http://s1.picofile.com/file/6268334004/lovve.jpg

گفتی که ما به درد هم نمی خوریم!..

اما هرگز نفهمیدی…

من تو را برای دردهایم نمی خواستم…

**********

اگر “او” برای “تو” ساخته شده!

“من” برای “تو” ویران شده‌ام!!! 

**********

 گوشی اچ تی سی ، آیفن یا نوکیا مدل دم پایی !

چه فرقی می کند وقتی منتظر تماس تو نباشد

*********

از حساب و کتاب بازار عشق

هیچ گاه سر در نیاوردم !

و هنوز نمی دانم چگونه می شود

هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی

من بدهکارت می شوم ؟

*********

چرتکه‌ی خدا شکست

تکلیف سهم ما از زندگی، بلاتکلیفی شد!

*********

دلتنگی من تمام نمی‌شود

همین که فکر کنم

من و تو

دو نفریم

دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو

********

شوربختی من از شوری چشم های توست

که بی آنکه به تخته بزنی

عشقت را به رخ کشیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 14:43  توسط افسانه  | 

عکس جالب

۳۰ ثانیه به ستاره قرمز روی بینی این عکس خیره شوید.

بعد روی یک برگه سفید یا دیوار نگاه کنید و پشت هم پلک بزنید.اتفاق جالبی رخ میده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 14:35  توسط افسانه  | 

بهترینم تنهایم گذاشت

می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا

 در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم
                  

                          ****************************************

سهم من از دوری تو چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها ،نگاهی تاریک همچون شب های بدون

 مهتاب و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه میگذرند نیست .پس ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا

                         *******************************************************************

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را/ اینگونه به خاک ره میفکن ما را/ ما در تو به چشم دوستی

 می بینیم/ ای دوست مبین به چشم دشمن ما را


رسم زمونه : تو چشم میذاری من قایم میشم .........اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی

                     ***********************************************

وقتی برگ های پاییز رو زیر پات له می کنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه می کردن

                    *****************************************************************************

من تنها ماندم و تو به همه جا رسیدی.من در فکر تو ام و تو در اندیشه این که امشب برای عشق

 جدیدت چه بخری ؟؟

و من همچنان که در فکر تو ام بر تمام آینده ام پشت پا میزنم که شاید برگردی ولی تو در کودکی

 در آغوش داری و من تازه با خبر شده ام.برایت بهترین ها رو آرزو مندم

عشقم منو تنها گذاشت.

این تکیه آخر از خودم بود.حرف دلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 15:8  توسط افسانه  | 

من برگشتم

سلام دوستان عزیزم.که تو این مدت که نبودم منو مورد لطف خودتون قرار دادید

من از همتون عذر میخوام بابت غیبت خیلی طولانی که داشتم.

من بعد زود زود آپ میکنم.

با تشکر از همتون

مدیر وبلاگکلبه تنهایی"افسانه واثیان"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 2:12  توسط افسانه  | 

سفر

دستانت راز التماسی است

 و آخرین آرزوی تو

در این نیمه شب تنها

 کلامیست با خدا

و تو کلام نا تمام منی

 که بر لبانم مانده است

 ای:ناجی و نجات دهنده من

 من تو را تا انتهای این راه

و یا از ابتدای این روز

به خاطراتم سپرده ام

 تا در این آشفته بازار

 چگونه کلام ناگفته ام را

که بر لبانم مانده است

بازگویم...

کٍی توان تو را برای

 سرودی دیگر خواند

 بیاد آور که روح عظیم تو

 به چه می اندیشد

 که تو از بیکرانی آمده ای

 که آنجا را بهشت گویند

و کجا باید سفری را آغاز کرد

 درون چشمانت

که تو انجا باشی

شاید؛وقتی دیگر

باز تو را

در اندشه خام خود دیدم

 

"از خودمه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11:23  توسط افسانه  | 

خسته

امروز پایان زندگی من است

پایان زندگی,زندگی من,...

تمام برگ های زرد نشان میدهد

به من

که مرگ آنچنان نزدیک است

نزدیکِ,نزدیکِ,نزدیک

از همه بریده ام,دورم,خسته ام

و در این لحظه سراسر وجودم را

ترسی فرا گرفته

که              نکند تو

 

تنها کسی که دارم

دستانم را رها کنی

در این شب طولانی که در پیش دارم

و در این سخت ترین لحظات

 

تو هم مرا تنها بگذاری

 

خالق من,تو دستانم را رها نکن

که دلم به بودن دستانم در دستت

خوش است.

"از خودمه"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 17:43  توسط افسانه  | 

بی تو...

بعد تو پنجره ها رو به کسی باز نشد

                                     هیچ کس با من دلسوخته دمساز نشد

بی تو یک عمر نوشتیم که نقطه سر خط

                                      نقطه های سر خط بعد تو آغاز نشد

بغضها بعد تو در حنجره هامان یخ بست

                                      ذره ای زمزمه از سوز تو آواز نشد

سبزه ها را گره با عشق ورود تو زدیم

                                      این گره غیر تو با دست کسی باز نشد

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 15:36  توسط افسانه  | 

شب بزم من و تو

یک توضیح:این شعر از سروده های خودمه.امیدوارم خوشتون بیاد.سعی میکنم بازم از شعرهام براتون بزارم

"م.شکوه"تخلصمه

در شب بزم من و تو

موج میزد عشق در چشمهای تو

در شب بزم من وتو

آن هیاهوی غریب بود

خادم درگاه ما

شاد بودیم و غزل خوان

در فراز لحظه هامان

ما خرامان میپریدیم

همچو مرغان بهشتی

در غـــــــروب لحظه هامان

در شب بزم من و تو

عشق بود،شور بود و خاطره ها

و نسیمی که برامان قصه می آورد

از گذشته های تلخ

و پریشان تر از آن هوای ذهن من بود

که تلخ میکرد شب رویاهای من

من که آخر قصه ها را پاره خواهم کرد

این شب دلتنگی ها را از دلم دور خواهم کرد

در شب بزم من و تو

شب پریشان میشود

خاطرات تلخ من در هوای گنگ گم میشود

غنچه پرپر میشود

در شب بزم من و تو

گل واژه میشود

شاعر تنها کمی گم میشود

در هوای تلخ این خاطره ها

اندکی افسوس مهمان ما میشود

در شب بزم من و تو

عشقها نیـــــــز وارونه خواهند شد

لحظه ها تردید را تا بی نهایت تجربه خواهند کرد

قصه ی بزم من و تو

در فراسوی زمان آغاز خواهد شد

در شب بزم من و تو

شاید من و تو نیز

عاشقی را تجربه خواهیم کرد.

"م.شکوه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:12  توسط افسانه  | 

خدایــــــــــــــــــــــا!!!

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:8  توسط افسانه  | 

دوستــــــــــــــــــــــان

دوستان من مثل گندم اند.

یعنی یک دنیا برکت و نعمت

نبودشان قحطی و گرسنگی است

و من چه خوشبختم که زردی خوشه های گندم

در اطرافم موج میزند

مهربانیت را قدر میدانم و انرا در سیلوی جان

نگهداری خواهم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 0:25  توسط افسانه  | 

      در ساحل ماسه ای زندگی

                                      با خدا راه میرفتیم و

     از خوشی ها و سختی های زندگی حرف میزدیم،

                                         به پشت سرم که نگاه کردم

                     دیدم در جاهایی

                 که از خوشی حرف میزدیم

          ۲ جای پا و در جاهایی که  از 

                          سختی حرف

                                         میزدیم یک جای پا بود.

        گفتم خدایا :در سختی با من نبودی.

خدا گفت:آن یک جای پایی که در سختی دیدی

                                       جای پای تو نبود بلکه

 جای پای من بود که تو را بر دوش داشتم. 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 23:55  توسط افسانه  | 

دوستت دارم

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 11:45  توسط افسانه  | 

نیمه ی ...

تو تنها نیستی

نا تمام من تمام تو میشه

درد بی عشقی ما هیچ

نگو ما دو تا کمیم

ما دو تا این همه ایم

ای عزیز دل من

عشق یعنی همه چیز

همه چیز

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:12  توسط افسانه  | 

بهترینم روزت مبارک

یک دشت گل شقایق و هزاران شاخه گل سرخ تقدیم به تو که

از چشمه زلال تری،از برف پاک تری،از کوه استوار تری،به تو که

 دلت به وسعت یک دنیا و بیشتر از آن است،و در عمق

 چشمانت عشق  و صداقت موج میزندو از تمام کلماتت محبت

 میبارد،به تو که گذشت و فداکاری یار دیرینه دل پر مهرت

 است،روزت مبارک ای نسیم مهربانی ای بهترین مادر،ای بهترین

 همدم ای بهترین دوست تنهایی هایم،روزت مبارک تویی که زیبا

ترین ترانه دوستی را برایم سروده ای

مادرم...تو وصف نیافتنی هستی،و هر چه بخواهم از تو بنویسم

در این کاغذ جا نمیشود و قلم نمیتواند در وصف تو حرکتی

 کند.هنگامی که قلم بخواهد اندکی تاب بر خود آرد ثانیه ها از

شماره افتند و همه چیز در مقابل پاهایت قیام میکند ای بهترینم.

هر چه باشم و هستم هیچگاه نمیتوانم به اندازه سر سوزنی

محبت هایت را جبران کنم.در صورتی که تو بدون هیچ شرط و

توقعی عشقت را نثار خانواده ات میکنی.

زبانم از حرکت باز مانده و میترسد نتواند وصفت کند.پس خموش

 میشوم و تنها میگویم:دوستت دارم ای بهترینم

 

تقدیم به با گذشت ترین مادر دنیا.مامان جون خودم. و تمام

 مادر های دنیا

از طرف دختر یکی یکدانه ات.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:45  توسط افسانه  | 

مثل پرنده باش که روی شاخه سست آواز میخونه،

شاخه میلرزه

ولی پرنده میخواند

چون ایمان داره که پرواز را میداند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:44  توسط افسانه  | 

حاصل عشق

در دو چشمش گناه می خندید

 بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

 شعله یی بی پناه می خندید

 شرمناک و پر از نیازی گنگ

 با نگاهی که رنگ مستی داشت

 در دو چشمش نگاه کردم و گفت

 باید از عشق حاصلی برداشت

 سایه یی روی سایه یی خم شد

 در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه یی لغزید

 بوسه یی شعله زد میان دو لب

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:14  توسط افسانه  | 

من و خالقم

گفتم:خدایا از همه دلگیرم..

گفت:حتی از من؟

 گفتم:خدایا دلم را ربودند..

گفت:پیش از من؟

گفتم:خدایا چقدر دوری؟

 گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایا تنهاترینم..

گفت:پس من؟!

گفتم:خدایا کمک خواستم..

گفت:از غیر از من؟

 گفتم:خدایا دوستت دارم..

گفت:بیشتر از من؟

 گفتم:خدایا اینقدر نگو من..

گفت:من تو هستم و تو من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:9  توسط افسانه  | 

تنهایــــــــــــــــــــــــــــی

در درون ذهن من هرگز نمیمیرد کسی

مرگ احساسم را ماتم نمیگیرد کسی

رفته ام من سالها  از خاطرات این و آن

یک سراغ ساده هم از ما نمیگیرد کسی

شانه های عاشقان گر تکیه گاه اشک هاست

پس چرا بر شانه ام اشکی نمیریزد کسی؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:37  توسط افسانه  | 

خیلی زیباست.فقط بخونید

My mom only had one eye.  I hated her… she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد…

So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond…

اون هیچ جوابی نداد....

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”

سرش داد زدم  “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : ” اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

“My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:42  توسط افسانه  | 

رنگ شناسی


 

رنگ هاله افراد

هر انسانی دارای تشعشعاتی هست که به صورت یک هاله دور بدن فرد رو احاطه کرده که این تشعشعات یا انرژی در حقیقت نیروی حیات شخصه . در انرژی درمانی هم از همین انرژی ها استفاده می شه ! به بیان دیگه روح انسان یک چیز غیر مادی هستش و بدن انسان مادی هستش و برای اینکه روح که غیر مادی هست بتونه در درون جسم انسان که مادی هست قرار بگیره باید یه چیزی که نه مادی باشه و نه جسم بین این دو ارتباط برقرار کنه !! که اون همین هاله هستش !!!

هاله رنگهای متفاوتی داره که نشان دهنده شخصیت و طرز فکر و .... است که البته با هر احساسی از قبیل ناراحتی یا شادی و ... این رنگ تغیر می کنه ولی پس از آرامش به رنگ اصلی خودش بر می گرده.

واما روش بدست آوردن رنگ هاله:

عدد روز تولد را با عدد ماه تولد جمع كنید مجموع آن را به عدد كامل سال تولد اضافه كنید
مثال فرض كنید شما روز 28/بهمن 1363 متولد شدید 28+11=39این عدد را با 1363 كه جمع كنید1402 بدست میآید حالا رقمهای این عدد رو با هم جمع كنید در این مثال عدد 7 بدست میآد كه مربوط به رنگ بنفش است

نکته۱ : اگر تمام کارهای گفته شده رو کردید و عدد بدست آمده عددی دو رقمی به غیر از اعداد زیر شد باید دوباره اعداد داخل همون عدد رو با هم جمع کنید ! برای مثال اگر بعد از جمع کردن روز و ماه و سال تولد با هم عدد بدست آمده ۱۴ شد باید ۴ و ۱ را با هم جمع کنید که نتیجه ۵ میشه و رنگ آبی بدست میاد !!  البته اگر 11 و 22 بود نيازي به اين كار نيست

نکته ۲ : اگر شما خود را با تاریخ تولد شمسی میشناسید باید این فرمول رو با تاریخ شمسی حساب کنید ! و اگر شما خود را با تاریخ میلادی میشناسید (( میخوایید رنگ هاله یک فرد خارجی را بدست بیارید )) باید این فرمول رو با همون تاریخ میلادی حساب کنید !! و جالبی این فرمول همینه !! یعنی اگه تاریخ شمسی رو به میلادی و تاریخ میلادی رو به شمسی تبدیل کنید جواب اشتباه بدست میاد !!

به هرحال اینم یکی از عجایب روزگار هستش که ما چیز زیادی درباره اش نمیدونیم ولی خوب دانشمندان با تحقیقات زیاد به این نتایج دست پیدا کردند !!


اینم جواب فرمول !! :

1.      قرمز

2.      نارنجی

3.      زرد

4.      سبز

5.      آبی

6.       نیلی

7.      بنفش

8.      صوزتی

9.      برنز

10.  سپید

11.  نقره ای

22.طلایی

ویژگی رنگها :

قرمز:

ویژگی : رهبری ، رنگ قرمز دارای اقتدار است . این رنگ نفسی محکم و قوی به شخص می دهد و تمایل به پیشرفت و موفقیت را در او بیدار می کند . در دوران کودکی رنگ قرمز معمولا مقهور کننده است . به خصوص اگر شخص مجبور باشد خود را با تمایلات خانواده وفق دهد . در نتیجه هاله ی نورانی گاهی اوقات تحت فشار و کدر است . وقتی شخص به دوران بزرگسالی برسد و بتواند روی پای خود بایستد ، هاله ی نورانی او منبسط می شود و نشان می دهد که او اکنون قادر است هر کاری را انجام دهد . افرادی که رنگ زمینه ی آئورای آنها قرمز است غالبا در رهبری و حرفه های پر مسئولیت پیشرفت می کنند . زیرا اشتیاق و انرژی و نفوذ لازم را برای الهام بخشیدن به دیگران دارند . آنان افرادی دلسوز و خون گرم هستند . رنگ قرمز همچنین دلالت بر جرات و جسارت طبیعی دارد . از ویژگی های منفی رنگ قرمز می توان از عصبانیت و خودخواهی یاد کرد . مفاهیم مرسوم رنگ قرمز : حساسیت ، نیروی حیات ، پرخاشگری . اگر زمینه ی هاله ی شما قرمز است بطور قطع فردی جاه طلب و مصمم و اجتماعی و خوش بین هستید. رنگ قرمز خالص و روشن در هاله بیانگر تمایل به مادیات است. شخصی که این رنگ در هاله ی او غالب است فردی ورزشکار یا شهوانی، پرشور ، با اراده و قوی است. قرمز رنگی فیزیکی ،برنده ،نائل شونده ومادی است، و افرادیکه هاله آنها این رنگ است پرهیجان ، رقابت جو ، رهبر ، شجاع و با شهامت و دارای توانایی و نیروی خواستن، شهوانی، موسس ، ترویج دهنده و ترقی دهنده اند . قرمز سیر : فردی تیزهوش ، متمایل به هدف و ثروت و ماده،ارتباط برقرار کننده ، تجملی ، رهبر ، با مسئولیت، سازمان دهنده ، دارای نیروی رانشی و حرکت دهنده ، طراح ، حریص درخشش های قرمزرنگ اغلب نشانه ی خشم ، قرمز تیره (متمایل به آلبالویی) نشانه ی شهوت ، و قرمز مات اغلب نشانه ی رنجش و ناخشنودی است. در بررسی هاله از لحاظ بیماریهای جسمی ، قرمز اغلب نشانه ی تحریک بیش از حد یا التهاب در آن ناحیه است. از صفات مثبت این دسته دلسوزی و خونگرمی در حرفه های پرمسئولیت و رهبری موفق بوده،این افراد دارای جرات و جسارت طبیعی و ذاتا رهبر هستند .


نارنجی :

ویژگی : هماهنگی و مشارکت جویی ، نارنجی جزء رنگهای گرم و قابل توجه است که در رنگ زمینه ی افرادی که بطور طبیعی کارآمد و سریع الانتقال هستند و براحتی میتوان با آنان کنار آمد دیده میشود. آنان قادرند براحتی مردم را ببخشند و اغلب خود را در موقعیتی میابند که باید مشکلی را حل کنند. آنان مردمی متفکر ، فروتن ولایق هستند که جای پای خود را در روی زمین محکم میکنند.  از ویژگیهای منفی نارنجی : تنبلی و طرزفکر بی خیالش باش است!  رنگ نارنجی مشخص کننده ی احساسات و سلامتی است. اگر شفاف و خوش آیند به نظر برسد، بلند همتی ودیدگاه مثبت و همدردی با دیگران را نشان میدهد. نارنجی کدر نشاندهنده ی غرور و نخوت و تکبر است. رنگ پرتقالی : نماد لذت ، مبارزه ، تپش و لرزش ،انرژی مثبت و هیجان است ، فردی با این هاله مرد عمل ، ماجراجو ،اهل بیزینس و کسب وکار ، فیزیکی و خلاق است. نارنجی خالص نشانگر خلاقیت و عاطفه است. این رنگ اغلب شجاعت و شادی را نشان میدهد. افرادی که هاله ای به این رنگ را دارند ، افرادی تیز ، سریع الانتقال ، آداب دان و دلسوز هستند، و لذت زیادی از بودن با دوستان و خانواده شان میبرند.

زرد :

ویژگی اصلی : خلاقیت و نبوغ ، هوش و خرد ، افرادی : شوخ طبع، خوش اخلاق ، جالب و جذاب ، یادگیرنده ، سبک ، پرجنبش ، سرگرم کننده، خوش بین ، گرما و صمیمیت را تشعشع میکنند ، دلربا ،بخشنده ،و سهل گیرند. رنگ زرد خالص بطور خیلی شایع در اطراف سر مردم دیده میشود. این رنگ نشانگر تفکر و خرد است ، و وفور رنگ زرد در هاله نشانگر یک فرد اندیشمند است. این رنگ همچنین می تواند نشانه ی شادی و سرزندگی یا خلق و خوی شاد باشد. زرد ناخالص میتواند نشاندهنده ی مشغله ی شدید ذهنی و عدم تعادل فکری، یا شخصی با ذهن بسته ، متعصب یا خرده گیر باشد. شما ممکن است در مشاهده ی هاله ی یک سخنران سایه ای برنگ زرد-سبز کدر و بیمارگونه ببینید. این سایه نشان دهنده ی تفکری است که در خدمت طمع و سودجویی قرارگرفته است و بطور کلی شخصی را نشان میدهد که از تفکر خود برای کسب منفعت وبرآوردن نیاز خود استفاده میکند. افرادی با رنگ زمینه ی زرد با جرات و زودرنج و ناپایدار هستند. آنان متفکرانی سریع اند و از سرگرم شدن و سرگرم کردن لذت میبرند. این افراد اجتماعی و معاشرتی هستند و از گفتگوی طولانی در هر زمینه ای لذت میبرند. آنان مشتاق یادگیری اند اما بیشتر اوقات محض تفریح کار میکنند و بسختی کاری را به پایان میرسانند و از بسیاری مسائل سرسری میگذرند.آنها از ابراز وجود به هر طریقی نظیر : حرف زدن ، رقصیدن ، نویسندگی و آواز خواندن و ... لذت میبرند. ضمنا عقاید نو را هم دوست دارند. زرد همیشه در هاله ی افرادی دیده میشود که زیاد فکر میکنند و از مغز خود کار میکشند. خواندن و نوشتن و تمرکز حواس و یا هر نوع فعالیتی که نیم کره ی چپ مغز را بکار بیندازد رنگ زرد ایجاد میکند. آموزگاران مدارس عاشق دیدن این رنگ در آئورای شاگردان خود هستند! از ویژگی های منفی زرد : ترسویی و تمایل به دروغ گویی است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:39  توسط افسانه  | 

همه چیز میان تو و خالق توست

اکر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند

ولی مهربان باش

اگر درستکار باشی فریبت می دهند

ولی درستکار باش

نیکی های امروزت را فراموش میکنند

ولی نیکوکار باش

بهترینهای خود را به دنیا ببخش

حتی اگر کافی نباشد

و در نهایت میبینی که

هر آنچه هست میان تو و خداوند است

نه میان تو و مردم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:12  توسط افسانه  | 

مرگ یک عشق

از هیاهوی واژه ها  خسته ام

من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام

آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟

 تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم

شبی شاید امشب/زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام

خال خواهم کوفت

و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت

پایان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:55  توسط افسانه  | 

شبانه

اعترافی طولانی ست  شب اعترافی طولانی است

فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای رهایی ست

و فریادی

برای بند.

شب

اعترافی طولانی ست.

اگر نخستین شب زندان است

یا شام واپسین

ــــتا آفتاب دیگر را

در چهارراه ها فرا یاد آری

یا خود به حلقه ی دارش از خاطر

ببری ــــــ

فریادی بی انتها ست شب فریادی بی انتهاست

فریادی از نو میدی فریادی از امید

فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای بند

 

شب

فریادی طولانی ست.

 

((احمد شاملو))

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:42  توسط افسانه  | 

خلق کن...

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:28  توسط افسانه  |